![]() |
![]() |
|
| تقدیم به همه آنان که دوستتشان دارم. |
|
در اين دنيا جاي براي دوست داشتن
نيست
در اين دنيا از احساس خبري نيست
من نمي دانم چه کنم با احساسم با ايمانم
و با انچه که در درونم فرياد مي زند
و آنچه بيش از پيش آزار مي دهد عشق براي براي کمک است
به همه
اما تو اي فرزند آدم مگر نمي داني که دوره صداقت وراستي
گذشته مگر نمي داني که ديگر کمک به ديگران بي هيچ انتظاري
مايه تمسخر است
بارها برايم پيشش آمده کساني که به اصل وجود و نيتم اگاه شده اند مرا به سادگي و صداقتم
سرزنش کرده اند
و اين تفاوت است
که از وجودش گريان خندانم
نمي دانم اين دنيايم که سراسرش سختي و آلوده به
گناه بود
خدايا آن دنيا را به من مي بخشي
خدايا از روي تو خجالت مي کشم
در کنار مردم که ميرم احساس میکنم غریبه ان
دنبال پناهم ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 1:14 توسط محمدرضا |
|
|
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه ميگفت: ميآيد، من تنها گوشي هستم كه غصههايش را ميشنود و يگانه قلبيام كه دردهايش را در خود نگه ميدارد و سر انجام گنجشك روي شاخهاي از درخت دنيا نشست. |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 18:2 توسط محمدرضا |
|
|
چون همیشه پی یک هم نفسی می گردم کسی از بین شما ،کسی از جنس خدا که مرا، حرف دلم را با دلش لمس کند هر بار کسی آمد و با خود گفتم که تویی، تو همانی که مرا می فهمد تو همانی که دلم در پی او می گردد چون همیشه به صداقت ، همه سر وجودم گفتم زخدا ، که مرا می خواند ، بنده کافر خود را به جان می خواهد اما من ،همه ایمانم به نگاهی بند است به گناهی رفته است زجهان می نالم ، ز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود دل بی تاب من آخر به کجا خوش شده است به همه می خندم که همه در پی یک حس عجیبن که از آن هیچ نداند همه شان در پی این دنیایند کسی از این دنیا دل من را نشناخت من به این آبادی پی کاری هستم من در دنیایم پی یک کار بزرگم که فقط تنها من به سرانجام رساند آنرا سخت است ندانی که سرآغاز کجاست سخت است ندانی که چه باید بعد بکنی دل من آگه شد او که با من می گفت که تو راحرف دلت را من به جان می فهمد با نگاهی دگرم می نگرد چون کسی ، که زمن هیچ نفهمد چون غریبی که ز راه آمده است او هم رفت چون همه که دم از باور من می دادند پی چه می گردی کسی از جنس خدا تو ندانی که خدا را نتوان روی زمین یافت ای خدا می دانم که خدا در همین نزدیکی ای خدا باز دوباره من و تو تنهاییم چون همیشه تنها
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم تیر 1387ساعت 16:41 توسط محمدرضا |
|
|
بار ها نوشتم و باز هم پاک کردم
نمی توانستم ننویسم منی که دم از عشق به تو می زنم ! تویی که در حقم مادری کردی چیزی که مادرم آنگونه که باید نکرد تویی که در حقم دلسوزی کردی چیزی که مادرم نکرد پس چگونه ننویسم! نمی دانستم آخر مگر من از تو چی می دانم اما تلنگری مرا بیدار کرد خواستم از تو بدانم مادر جان اما با جستجو چیزی نیافتم مادر جان دلم سوخت دلم به جان سوخت ما هم اهل کوفه ایم تو در میان ما هم تنها مانده ای آنگونه که علی(ع) تو تنها ماند مایی که دم از عشق تو می زنیم تو از گذشته تا کنون مظلوم مانده ای تو در میان شیعیانت هم تنها مانده ای اما مادر جان ما چون آنها نیستیم یا می خواهیم آنگونه نباشم مارا ببخش . تو که دریای مهری به ما نگاه کن شاید به بهانه نگاه تو خدا از گناهانمان در گذرد تویی که بهانه عالمی ای کسی که می خوانی اگر مهر فاطمه (س) را می خواهی ده صلوات برای حضرت فاطمه (س) بفرست کسی که در حق همه ما مادر ی کرد اما ما از او هیچ نمی دانیم مادر جان ما را چون فرزندانت بدان و ذره ای از دریای محبتت را نصیب ما کن. مادر جان روزت مبارک |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 19:38 توسط محمدرضا |
|
|
و براي تو مي نويسم اي دوست و بدان به که مي گويي و چه مي گويي بدان لحظه لحظه عمرت زماني است براي رسيدن به او او که جز او معبودي نيست او که جز او پناهي نيست و تو چي مي داني که از کجا آمده ای و اکنون خود را به کجا رسانده ای ای دوست بدان که فردا جز خاک چیزی نیست که ماندنی باشد هرکس برای تو امروز دم از ماندن می زند جز صدای رفتن از او چیزی باقی نیست که دنیا پر است از طنین کسانی که فریاد ماندن زدند اما طنین آنها هم دیگر ارزش ماندن ندارد ای من برای تو می نویسم که ذره ذره ات با تکبر غرور آمیخته شده ای به کجا رسیده ای ؟ گوش داده ای به خودت به ندای دلت که چه می گوید ؟ اینجا دنبال چه هستی؟ تو که می دانی او را روی زمین نمی توانی پیدا کنی تو که می دانی بی او هیچی تو که می دانی بودن او به بودنت معنا می دهد پس چرا به بهانه ی اوست که او را انکار می کنی ای انسان آگاه باش و بدان دنبال کسی نگرد که درد تو را بشناسد چون کسی به اندازه او نمی تواند در دهایت راتسکین دهد. اوست که می ماند... |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم تیر 1387ساعت 21:15 توسط محمدرضا |
|
|
گفتم: چقدر احساس تنهايي ميكنم .:: اي مؤمنين! خدا رو زياد ياد كنيد و صبح و شب تسبيحش كنيد. او كسي هست كه خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت ميفرستن تا شما رو از تاريكيها به سوي روشنايي بيرون بيارن. خدا نسبت به مؤمنين مهربونه (احزاب/آیه 43-14 )::. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 21:55 توسط محمدرضا |
|
|
سخت برای سوالات جواب پیدا نکنی
سخته با بقیه فرق داشته باشی سخته یه حسایی داشته باشی که بقیه ندارن تازه تا میای به کسی می گی میگه تلقینه کارت سخت تر میشه چون درای خودت و وجودتو انکار میکنی راستش من تنهام خیلی هامون معنی تنهایی رو نمی دونیم من دنبال خدام اما بعضی وقتا رامو گم می کنم سخته سردرگم باشی سخته نتونی کسی رو پیداکنی که حرف تو بفهمه اینجاست که با یه نیم نگاه به اطرافت می بینی مثل همیشه تنهایی تنهای تنها هیچی نداری هیچی اینا کی هستن من اینارو نمی شناسم خدایا من غریبه ام خدایا منو کجا فرستادی من باید کاری کنم به نظرت خدایی که ازت رنجیده چی جوابت بده خدا:چند بار دست و بگیرم چرا آدم نمی شی من:خدا به خدا خودت می دونی من دنبالتم آینهی دلم سیاهه چه کنم نور تو نمی گیره خدا:تلاش کن جلاش بده صافش کن من:با کدوم نیرو با کدوم امید خدایا دستمو بگیر به خدا ای خدا تنها تو که خود می دانی چه کنم. نمی دونم خدا رو شکر کنم که مثل بفیه نیستم یا نه خدایا کمکم کن.دعم کنین. تقدیم به تو که آمدی و راه را به من نمودی.تو که خدا را برای خدایش خواستی کاش من چون تو بودم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 0:49 توسط محمدرضا |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 17:54 توسط محمدرضا |
|
|
بعد از گذشته مدت ها تلاش بالا خره به مرحله رسيدم که اختراعمو ثبت کنم تازه بعد از کلي بد بختي 500000 تومان از دانشگاه
گلي که خود بدادم پيچو تابش
به آب ديدگانم دادم آبش
در اين گلشن خدايا کي روا بي
گل از مو ديگري گيرد گلابش
خلاصه رفتم اداره ثبت اختراعات برخلاف اون چيزي که شنيده بودم و مي گفتن زياد سخت نبود اما براي من کمي زجر آور بود که بايد دانشگا هو با خودم شريک مي کردم البته اونجا خيلي ها مي گفتن اين کارو نکن کارت ارزشمنده بعد نمي توني کاري بکني اما من قول داده بودم که دانشگاه پول بده اسم اونا رو بيارم راستش اصلا اون موقع فکر نمي کردم به اين فقط مي خواستم وسيله مو بسازم و اين کاره دل بود قراره تازه مرکز انرژی های نو هم مارو یاری کنه! هم اکنون نیازمند یاری شما هستیم از کسانی که دوست دارن کار علمی کنن خواهشمند است پول بدن. میگن پول حس ششم که بدون اون پنج تا حس دیگه کار نمی کنه.
بالا عکسمه تو مرکز انرژهای نو
بعد از اینکه از اداره ثبت برگشتم رفتم که شبو خوابگاه پیش هادی تو خوابگاه بگذرونم در اون زمان بود که با تعداد از بچه های اهل دل آشنا شدم که هیچ وقت اونا رو از خاطر نخواهم برد بچه های خوب خوابگاه حنانی پلی تکنیک (همون امیر کبیر خودمن) اتاق 233 تقدیم به همه بچه های گرگان مخصوصا بچه های خوب خوابگاه پلی تکنیک تهران |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 17:47 توسط محمدرضا |
|
|
ناشناسم در همه کوچه و باغ
پی یاری پی یک چشم نگاری
که در این دیار آشنایی
شنوم ز آشنایی ، همه حرف آشنا را غم خود ناله خود تا به کی ام ساز کنم. تا مگر رهگذری به ثوابی به گدایی
قطره ی محبتی در کاسه دل باز کند
دل خونم همه از تنهایی نالان است
همه از سر جدایی جان است
سخت است کسی حرف تو را نشناسد من در این تاریکی پی نوری هستم
پی شمعی پی یک فانوسی پی یک شب تابی
ره و بیراهه کجا من دانم
همه در این دنیا ، به کلامی جانشان در طبق اخلاص است کو ، کجا دوست ، تنهایم
همه با من بودند ، همه یاور بودند دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن حرمتی از دوست ندید
پی یک تنهایی ناشناسم من در این تاریکی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 16:58 توسط محمدرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دلا غافل زسبحانی چه حاصل
مطیع نفس و شیطانی چه حاصل بود قدر تو افزون از ملائک تو قدر خود نمی دانی چه حاصل |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|